تبليغاتX
مداد سیاه

 مداد سیاه      
  ادبی، داستانی و روایی              

 


صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ




نوشته های پیشین
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386




نویسندگان
امیر
الهام


پیوندها
می نویسم...
قلم های سرخ
انسان،جنایت و احتمال
در گذر ایام


 

 خدا کند وقت حرف زدن داشته باشم

 فردا می روم مشهد. تنها. سخت است اما مدت ها منتظر بودم برای رفتن. کلی حرف دارم با امام رضا. کلی شکرگزاری دارم. خدا کند وقت شود همه حرف هایم را بزنم. یعنی خدا کند بقیه بگذارند که به من هم وقتی برسد. برای همه دعا می کنم.

  + نوشته شده درسه شنبه پنجم آبان 1388  ساعت 16:30  توسط الهام 


 (poem (remember

 

I want to remember
your smile, your eyes,
your lips saying "I love you 2".
I want to remember
the sound of your heart
when you think about me.
I want to remember
your hands
gently touching my face
before you kissed me.

Come and take me with you
to the place
where there is no pain,
no discomfort, no fight
and no bad-tempered.
I can no longer have,
for my body has ran
its last race
and my soul
is ready
to be with you,
forever.

For my dear Elham*

  + نوشته شده دردوشنبه بیست و هفتم مهر 1388  ساعت 19:25  توسط امیر  


 شعر

 

چراغ ها روشن
شب است
چراغ ها خاموش
خواب

  + نوشته شده درسه شنبه چهاردهم مهر 1388  ساعت 21:16  توسط امیر  


 کنکاش در اعتقادات

 

خواهر کوچک من بزرگ شده است. حالا دیگر می داند اعتقادش چیست. می داند که کجای این دنیا ایستاده است. نظر می دهد.  ایده دارد. در مقابل نظر مخالف می ایستد و از خود دفاع می کند. دیشب بحث بالا گرفت. هر کدام از ما تکه ای از یک موضوع بی انتها را دست گرفتیم و حرف زدیم. امیر در مورد چراهای پایه ای و بنیادی. در این مورد که تا به حال از خود پرسیده اید چرا؟ این که تا به حال به خاطر فرار از کفر و بی ایمانی بوده است که علت خیلی چیزها را نپرسیده اید یا این که برای همه کارها و حرف ها و اعتقادات خود پاسخ دارید؟ من در این مورد که هر کس به هر چیزی رسیده است برای خودش است. هیچ احدی را حق دخالت در کار احدی دیگر نیست. در مورد این که وقتی اعتقادات ما با موضوعی عجین شده است که علامت های سوال فراوان دارد، هر کس برداشتی متفاوت دارد تا این علامت ها کمتر شود. با این شرایط هر برداشتی مربوط و مخصوص به خود اوست و دیگری نباید سعی در تحمیل نظر خود داشته باشد. این که پدر و مادر و اطرافیان باید وقت کودکی، خوبی ها و بدی ها را به فرزندشان بیاموزند. باید سعی کنند سرشت او را زیبا تربیت کنند. حتی می توانند تا ابد نگران فرزند خویش باشند. می توانند مواظب باشند معتاد نشود، خلاف نکند. اما باید برای او حد و مرزی نیز قائل باشند. باید بدانند که برخی مسائل کاملا شخصی است. نماز، روزه و ... همین شخصی ها هستند که در کودکی به اندازه کافی همه در وصف خوبی هایشان به او گفته اند واو می داند. بابا آن تکه ای را دست گرفت  که می گفت هر کس دلیل انجام دادن یا ندادن اعمال خود را خوب می داند. اگر کسی نماز نمی خواند خودش پیش وجدان خودش خوب می داند که تنبلی است یا بی نیازی است یا بی اعتقادی است. و این که شرایط روی آدم ها خیلی تاثیر می گذارد. این که یک سری از افراد که زمانی برای انسان سمبل بودند وقتی بر خلاف آن ثابت می شود، نیاز به کندوکاو دوباره ایجاد می شود. سخت است دوباره ایستادن و به راه خود ادامه دادن. مامان هم که این وسط با همه موافق بود و اعتقاد داشت همه شما درست می گویید اما به هرحال ما مسلمانیم و یک سری عقاید با خون ما آمیخته شده است. محمد هم که حوصله اش سررفته شاکی از این بود که چرا همه مثال ها در مورد اوست. آخر از همه کوچکتر بود. اما خواهر کوچک من اعتقاد داشت همه اعمال ما دلیل دارد. اعتقاد داشت  که باید آنها را انجام دهیم و باید خود را در قبال سایرین مسئول دانسته و آنها را نیز راهنمایی کنیم.

اما همه این ها تنها بحثی بود که همیشه هست و هیچ گاه هم پایانی ندارد. چیزی که مرا خوشحال می کرد این بود که خواهر کوچک من مدت هاست که برای اعمالش تحقیق می کند. مدت هاست که به دنبال جواب برای سوال هایش است. چیزی که مرا بیش از این خوشحال کرد این بود که در بحث با امیر اگر نمی دانست می گفت من هنوز در این مورد تحقیق نکرده ام و اطلاعات ندارم پس بحث نمی کنم. این یعنی همان چیزی که من همیشه دوستش دارم. این یعنی خواهر کوچک من دیگر بزرگ شده است....

  + نوشته شده دردوشنبه سی ام شهریور 1388  ساعت 11:11  توسط الهام 


 باران...

 

باز باران دیوانه ام کرد. باز باران مرا برد به دوردست ها. باز باران معجزه کرد. نمی دانم در این قطرات آب، چه نیرویی نهفته است که وقتی از آسمان می آیند مثل پرنده ای در قفس، به در و دیوار می کوبم تا آزاد شوم از حجم روزگار و بروم زیر این قطرات تا خیس شوم. خیسه خیس.... نمی دانم چرا وقتی باران می آید قلبم تندتر می زند. نمی دانم چرا وقتی باران می آید خوشحال تر از همیشه هستم. دلم می خواهد کارهای بزرگ انجام دهم. حرف های بزرگ بزنم. قدم های بزرگ بردارم... نمی دانم چه سری است که وقتی باران می آید عاشق تر می شوم. سبک تر می شوم تا آنجا که دلم می خواهد بالا بروم. بالا و بالاتر بعد دست در دست یکی از همین قطره های ناب، رقص کنان، خنده کنان بیایم روی زمین خدا....

وقتی باران می آید به یاد آن روز دلم می خواهد جفت پا در چاله های پر از آب بپرم.دلم می خواهد خیس شوم.... دلم می خواهد زیر باران نعمت خدا از ته دل بخندم... دلم می خواهد رعدها را به مبارزه دعوت کنم تا ببینیم صدای چه کسی بلندتر است!!!!

  + نوشته شده درشنبه بیست و هشتم شهریور 1388  ساعت 14:34  توسط الهام 


 

 


من به تو خنديدم

چون كه مي دانستم
تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي
پدرم از پي تو تند دويد
و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه
پدر پير من است
من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و
سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك
دل من گفت: برو
چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ...
و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام
حيرت و بغض تو تكرار كنان
مي دهد آزارم
و من انديشه كنان غرق در اين پندارم
كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت

فروغ فرخ زاد در پاسخ به حمید مصدق

پ.ن. بعد از مدت ها می آیی تا بر دل مداد سیاهت چیزی بنویسی اما بعد از دقایقی می بینی که هنوز خیره به صفحه سفید مداد سیاهت هستی. بعد با خود می گویی چه قدر بد که حرفی نداری، حسی نداری، رنگی نداری که تبدلش کنی به کلمات. همان موقع میلی می آید و بعد از خواندنش با خود می گویی خدا گاهی آدم هایی را آفریده که به جای تو حرف بزنند، بنویسند و احساسشان را نقاشی کنند تا وقت بی رنگی، رنگ ها را به تو نشان دهند....
  + نوشته شده دریکشنبه پانزدهم شهریور 1388  ساعت 12:18  توسط الهام 


 روزتان مبارک دوستان باصفایم

 

 

گاهی می گویم بس است دیگر. ساعت کاری ندارد، امنیت شغلی ندارد، روز تعطیل و غیر تعطیل ندارد در عوض استرس دارد، دردسر دارد، خطر دارد و .... بیا و بی خیال این کار شو. اما تو باور مکن... تو باور مکن که این ها را از ته دل گفته ام. باور مکن که در تمام این مدت حتی یک لحظه خواسته باشم شغلی دیگر داشته باشی. شاید خیلی بیش از خودت دلم بخواهد یک روزنامه نگار باشی. آخر عجیب برایت احترام قائلم. عجیب برای دوستانت و رفقایت احترام قائلم. امروز بهانه ای شد تا بگویم که بیش از خودت این شغل را دوست دارم. امروز بهانه ای شد تا بگویم ارزش کارت را می دانم و به وجودت افتخار می کنم.

روز خبرنگار را به همه دوستان خبرنگارم ، با همه استرس ها و هیجان ها و وقت و بی وقت کار کردن ها تبریک می گویم ، همان دوستانی که با عشق و صداقت کار می کنند و با وجود همه بی مهری ها باز هم می خندند...

  + نوشته شده درشنبه هفدهم مرداد 1388  ساعت 11:28  توسط الهام 


 کابوس

 

دیشب خواب دیدم درحال رفتنی. دیر رسیدم برای بدرقه ات. راستش از پشت پنجره می دیدمتان، هم شما را هم آن هایی که آمده بودند برای خداحافظی. اما نمی دانم حکمتش چه بود که پای آمدن نداشتم. تنها وقتی می خواستی حرکت کنی انگار تمام وجودم آتش گرفت.دویدم به طرفت. زیاد ندیدمت اما همان مدت کم هم گریه امانمان را بریده بود. یادم می آید که قرار نبود مدت زیادی نباشی اما همان هم خیلی بود. قبل از رفتنت، پسرکوچولوی دوست داشتنی داشتم که می دانستم فقط برای من است. اما او را از آغوشم گرفتند و گفتند که تو مادر این بچه نیستی. بودم... اطمینان دارم که مهرم به آن پسرک از جنس دیگری بود. اما او را بردند. تو نیز رفتی یکدانه برادرم و من ماندم و حجم انبوهی از غم که در خواب خوب حسش کردم. اشک ریختم به اندازه همه دلتنگی که از رفتنت بر دل و جانم حک شده بود. اشک ریختم به اندازه همه مهری که آن پسرک کوچک دوست داشتنی بر دلم به یادگار گذاشته بود.

در میان صدای فریادهای خودم بود که صدای آشنایی را شنیدم که مثل همیشه نجات بخشم بود. می دانستم کابوسم تمام شده و در خانه امن خودم و در کنار او هستم. اما چهره گریان تو لحظه ای از ذهنم بیرون نمی رفت.نرمی پوست لطیف پسرکم و بوی تنش از یادم نمی رفت. بد کابوسی بود. خیلی بد...

  + نوشته شده درسه شنبه سیزدهم مرداد 1388  ساعت 8:30  توسط الهام 


 پیرمرد! کاش همیشه سلامت باشی...

 

امروز دیدمش. بعد از مدت ها. نگرانش شده بودم. آخر به هر روز دیدنش عادت کرده بودم. خیلی وقت بود که دیگر با لبخندی پنهان از کنارش رد نشده بودم. بعد از آن خیلی وقت هم دیگر پیاده از آن مسیر گذر نکرده بودم تا ببینمش. پیرمرد را می گویم. پیرمردی که هر روز صبح ، مسیر میرداماد را پیاده روی می کند. لباس ورزشی می پوشد. کلاهی شبیه کلاه شکارچیان بر سر دارد و کتانی سفید بامزه ای هم به پا. آرام آرام در حالی که دو دستش در پشت بدنش حالت قلاب دارد پیاه روی می کند. بی اغراق می توانم بگویم بیش از 80 سال سن دارد. راستش از وقتی او را در مسیر می بینم خجالت می کشم مسیر سر نیایش تا پل میرداماد را سوار تاکسی شوم. انگار این پیرمرد شده است مشوق من برای تکان دادن دست و پاهایم. قبل ترها که مسیر خانه تا محل کار را خودم می آمدم، گاهی به سر نیایش که می رسیدم با خود می گفتم پیرمرد !می دانم اگر بفهمی که حس پیاده رفتن را ندارم به حالم افسوس می خوری اما به خدا حسش نیست. گاهی هم در خیالم پیرمرد را گول می زدم و می گفتم ببین خودت هم که به سن من بودی حسش را نداشتی. حالا که پیرمرد شدی به فکر سلامتیت افتادی. پس من هم از اینجا تا سر میرداماد سواره می آیم و از آن جا تا پل پیاده. بعد وقتی می دیدمش خوشحال از این که آبرویم حفظ شده و مرا در حال پیاده روی دیده است، اعتماد به نفسم به اوج می رسید. حال آن که حتی پیرمرد نمی داند من هر روز منتظر دیدنش بوده ام و حتی نمی داند شده است مشوق من.

کاش همیشه سلامت باشد...

  + نوشته شده درچهارشنبه هفتم مرداد 1388  ساعت 15:38  توسط الهام 


 فریاد آرامش

  

همه جا آرام است. صدا از کسی در نمی آید. اینجا را می گویم. تنها سکوت است و سکوت. تنها بی صدایی است. همه به اندازه دنیا حرف دارند اما کسی چیزی نمی گوید. همه می ایند و می روند. به سان ارواح سرگردان. خنده ها بی صداست. گویی لبخندها بیش از قهقهه ها بازار دارند. گریه ها تنها اشک است. نغمه ایی نیست. بی صدایی است بی صدایی... اما در این بی صدایی، در آن دوردست های سکوت نغمه ایی شنیده می شود. صدای خنده های دو دوست که می خواهند بیش از دو دوست باشند. صدای استرس ها و هیجان دو دلباخته که می خواهند شور زندگی را، زیر یک سقف تجربه کنند، صدای مادری که لالایی خواندن را تمرین می کند، صدای مردی که بهترین است و شور زندگیش همتا ندارد، صدای خانه ای که همیشه منتظر آمدن صاحبخانه هایش است تا دوباره در و دیوارش رنگ خوشبختی بگیرند...

اینجا آرام است، اما در دوردست ها کسی آرام و قرار ندارد...

  + نوشته شده دریکشنبه چهارم مرداد 1388  ساعت 11:5  توسط الهام